یاس...
آن زمان که از ترس باران / زانوی خویش را بغل می کنم /
خدای بی رحم می آید / با سیگار و پالتویی سیاه و بلند
و می پوشاند سکوت مرا / که می بوسد / بوسه ای مملو از خیال /
که من در اوهام خویش غرق می شوم / و حال انتهای سفرم
به درخت انجیر و سایه ای در شب رسیده / ببین فرشته مرگ من /
چه بازیگوشانه دفترچه مرا ورق می زند /
وقتی تو دیگر نباشی / کنار همین گلهای یاس / خودم را به اوخواهم سپرد ...
هادی