تفاله...
آرام نزدیک می شوی / وقت آن رسیده که دوباره به دستان خونی ات جان دهم /
... آنجا که من خواهم آرمید، دوزخی است سرد وکبود /
و کماکان خاطراتت را روی شانه هایم تشییع می کنم /
- خاطراتی از شرم طلوع صبح کشف خیانت چشم هایت.
تو / تو، بی هوش در همان قایق پر از تغلا در جذر و مد احساسم در حرکتی /
و من / من، پر از حالتی منفور در یک روح مطلق آواره که در این عالم نیست.
برایم دعا کن /
- که آتش گرفته ام / که حقیقت دارم / که حرارت دارم /
که ناگزیر ،عقده های درونی ام را بالا میآورم /
که هیچ نمانده ازخفقانم ...
که اینک گذشتم از دیدن رویاهای نادیدنی /
و چشم بسته در بستر پرواز ،چمدان می بندم /
میدانم پس از من / تفاله های من نیز در حوالی ات پرسه خواهند زد /
آری! دیگر قلم مجهول مرا کسی نخواهد دزدید!
- چرا که او برای آخرین بار / مرا ورق خواهد زد...
هادی