اینجا کنار من...
اینجا كه من ایستاده ام ، مركز نگاهی است كه روزهای نیامده را می بلعد /
شفاعت باران، لبان خسته سنگ را به سرودی بشارت نمیدهد /
دامن چین دار آسمان با دانه های آب ، نخ اندامها را می جود /
دل منظومه ی دغدغه است و پیراهن گیاه ، قدمهای نسیم را شمارش نمی كند /
نور از پلكان دریا بالا می رود و ثقل نگاه تو ، مرا در آستین خاک ...
- پنهان می كند /
اشتیاق ، پلی ست با دستی از غروب و عشق /
بالی ست كه بر موج های حادثه می كوبد / تا وسعت فاصله ها را پر كند /
... اما هنوز فرصت هست /
\ شاید كه فردا نگاهی آبی باشد و چشمهای من در اوج بیداری، پرنده ای /
شاید كه ما مسافر مهتاب و شب شدیم /
صدای عشق ،حجم خاطره ها را تكان می دهد و... باغچه ها هنوز تنهایند /
شب با دستهای وسیعش سایه می كارد !!!
كسی از انتهای پنجره ها مهتاب را نشان می دهد /
\\\ که من در چشمهای شب جشن گرفته ام و به مهمانی ستاره ها لبخند می زنم ///
و باد ، باز هم آبی ترین ترانه ها را به جریان رگهای زمان می دهد /
امشب تمام زمین به بیداری عشق می اندیشد و باد، رویای شاخه ها را تكان میدهد /
سكوت باید كرد با این حرفهای ساده...
این لحظه های سبز ، با ترنم قایق های سكوت می شكند /
اما دریا همچنان بی حركت است /
پارویی بیاور و چشم های مرا طی كن ...
هادی
