هیج...
خیال تو را به رویا بردم ...
می رفتی و می بستم قایق افکار خویش را به اسکله ی چشم هات ...
می رفتی و می بستم پنجره را پشت سرت /
رفتی و ساعت خوابید در کنار این رودخانه !!!
- و آن طرف تر، چراغ های کافه شکست /
- ما آنجا نبودیم /
ما کنار نیمکت پارک قدیمی ، رقص بادبادک ها را تماشا می کردیم /
ما خواب نمی دیدیم / ما نمی رقصیدیم /
- ما مرده بودیم در اعماق هم /
ما جدا بودیم از کلاس های مدرسه /
ما سرنگ را و سیگار را / و حتی عشق را ...
زدیم و کشیدیم و نوشیدیم /
ما بساط گریه را پهن کردیم /
... رفتی !!!
- رفتی و شب، بغل زده دیوار را به کتف من /
- من ماندم و این قرص ها / این بود و نبود ها / این چرا ها و ای کاش ها /
محو شده در پشت برزخ اتاقم /
و خاطراتی که سر می داد مرا روی ریل زمان /
که من دروغی بودم برای تو / و تو صادقانه ترین افکار من بودی ...
من که صدای تمااااام کلاغ های سیاه بودم /
من که صدای تماااااام بوغ های اشغال تلفن بودم /
من که تصویر خیالی جغدی در وسط غاری عمیق و تاریک بودم /
- من ماندم و پشت بامی که مرا هل می داد ... /
کاشکی بشکند و بمیرد این دنیا / کاشکی برعکس بچرخد این ساعت /
کاشکی روی آن تخت خواب ، به خوابی ابدی فرو می رفتیم /
کاشکی بمیرد آن لحظه ی شوم ... !!!
کاشکی بیشتر می لرزید دست من روی موی تو /
کاشکی بیدار شوم از این کابوس ها /
از انحراف چشم من تا سکوت تو ...
فقط صدای کلاغ پیر شهر بود /
نفسی نمانده /
من، / مرده ای بدون قبر / می گذرم از عمق این خرابه ...
- شاید که بیدار شوی !
- کاشکی بیدار شوی /
چرا که رفتنم بی بازگشت خواهد بود...
هادی
