دستم  را بگیر ;

وقتی که من و اتاق و رنگ غزل های بی قافیه تنها هستیم...

وقتی که آخرین سکوتم با گریه ای مخفیانه می شکند...

 وقتی که کنج غروب آخرین روز حضور،خودم را بغل می کنم...

وقتی که اشک می شوم با غم زمزمه رهاترین باران خیال شانه هایت...

وقتی که تابیدن مهتاب به خودش در آخرین شب بارانی میبینم...

وقتی که بهانه ای نیست...

وقتی که گرمای لب های نه چندان دورت را تب می کنم...

وقتی که  من مانده ام و افسردگی زخم های برهنه لبخند...

وقتی که آغاز می شوم در انتهای ماندن...

وقتی که دنیایم تمام شده با سیگار نیمه روشن...

وقتی که در امتداد نوشته ام بغض میکنم...

وقتی که گلدان پنجره ام رفتنت را میبیند...

وقتی که...


هادی