بدون پتجره ...
این روزها / به صورت عجیبی / مزاحم خودم هستم ...
اره می خورد روح سرگردانم /
درغیبتی طولانی / - فقط یک ثانیه !
تکه های آینه ، شانه می کشد موهایش را ...
... و او نیست !!!
به کدام پنجره درد را باید گفت ؟؟؟
من / همانند دستان مترسکی /
- که هرگز کسی را در آغوش نخواهد کشید ، /
با چمدانی پر از بغض / در عمق عادت ها ، /
دلتنگی ام را آرام ، نوازش میکنم /
نیست و این واژه ها / رها و بدون مقصد مانده اند ...
این جا / صدای ساعتی ست / که نبودش را به رخ می کشد !!!
- انگار کسی او را از سقف اتاقم دزدیده است !!!
... و من / مانند نقاشی ، بدون بوم ، / آخرین ثانیه هایم را می کشم /
می دانم ، هرگز نخواهد آمد ...
... و تا همیشه تنها و نا تمام خواهم ماند /
مانند پازلی که قطعه ی آخرینش / دست های او بود !!!
زمانی که نیست ،
همیشه ام ، جمعه است ...
همیشه ام ، غروب و همیشه ام باران است !!!
... و همچنان / مرده ای هستم که هر شب /
صحنه ی مرگش را / بارها / در آینه ی اتاقش/ دیده است !!!
هادی