گلوله...
من ،/ پاتیل از هق هق، در خیابانی خاکستری ... /
کلافه از آرزوی مرگ و برآورده نشدن آن /
- خودم را در پاکت سیگارم در آغوش می کشم /
و زمان که قلاب شده / گیج و مبهوت، میان این ثانیه ها !
من مانده ام گنگ و رها ...
... با خودکاری که عقیم شده /
از این التهاب وامانده / سخت دلم گرفته !!!
دردهایم را قورت می دهم ...
و بالا می آورم زاویه نگاهم را ...
... به زنجیری که تکیه داده بر گردنم !!!
- که صدای خش خش و هولناکِ نفس کشیدن آن ، نفسم را بریده /
من، به اندازه ی همین زنجیر ، در خودم گره خوده ام /
می دانم !!!
ریگی به کفش شب هایم افتاده است ...
می دانم ، بغض های زیادی انتظار مرا می کشند /
از این اتاق می ترسم / از این خیابان می ترسم /
کاش باران نبارد /
- چرا که کابوسی تعبیر شده ...
... و پروانه ای پرواز کرده !!!
- گلوله ای لطفاً !!!
هادی
