پیراهن ...
شب است و باز هم شعری سياه در من قيام كرده /
که مثل روز مي شود احساس اتاقم /
- و مانند طوفاني بدون ساحل، در خودم مفقود مي شوم /
به كوچه می روم /
شب ، آنجا هم دست و پا می زند /
كوچه هم خمیده شده، / مانند قطاري كه از ريل ... !!!
من،/ كنجكاو ازين شوربختي /
شانه اي مي خواهم براي جان دادن /
خيال هايم را، رفتگر پیر، جارو می كند ...
... همراه با جسد هاي نیمه جان سيگار هایم!!! /
راستی ؟!
در پشت كدامين پیراهن ، جان خواهم داد ؟ /
آیا رازی كه بين من و سقف اتاقم هست را، / در چمدانم نهفته ام ؟؟؟
- نمی دانم !!!
یا كه این قرص ها / حافظه ام را بلعیده اند ؟؟؟
- نمی دانم !!!
نمي دانم، /
- شاید كسی را دوست داشته ام .../
.هادي.

+ نوشته شده در یکشنبه نهم اسفند ۱۳۹۴ ساعت 0:46 توسط هادی اکبرزاده
|