فنجان چای...
هراسان در میان کوچه ها /
سرفه کنان /
با تشنجی پایدار /
حجم سرد سایه ای ،در خلوتی پنهان دراز کشیده /
- و من دیدم ...
اکنون که قلم بر دست تورا می نویسم /
همجوار مرگی هستم که گویا پشت همین پنجره است ...
من زیر آفتاب نگاهت عرق کرده ام /
و در پیمودن ارتفاع سبز ماه /
به دور از زمین / - دست تکان می دهم / بی آلایش
به چای داغ /
به لباس زمستانی /
... و به منحنی لبخند تو /
این جا / بدون تو ...... دست در دست درخت سیب / دست تکان میدهم بی آلایش /
هادی

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 10:15 توسط هادی اکبرزاده
|