اتفاق...
چه کسی می دانست /
این مسافر بدون چمدان /
-با آن کلاه مخملی /
انتظار قطار فرسوده را در سر داشت ؟!؟!
و دلگیر;
ازاین ایستگاه گردگرفته /
و از تقسیم نا
عادلانه چشم ها /
- لحظه ای، / پشت بن بست روح همیشه بیدارش /
تصویر فریاد گلوله را .../
نغض کرد و جاوید شد /
... اتفاقی که هرگز رخ نداد /
هادی
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 16:27 توسط هادی اکبرزاده
|