مترسک...
در این آبادی نا شناخته /
با آرمان های خویش بیگانه شدم /
سایه می بیینم و گیج /
شلاق می خورم از ارابه های باد /
و پنجره که به من خیره می ماند /
فریاد میزنم ؛
چه کسی آخرین ستاره مرا در آسمان ،خاموش کرده !!؟؟!!
که مترسک باغچه تنهایی من /
دست بر دهان خشکیده ام می نهد ...
چرا که در این میان / حتی زندان بان نیز خود کشی کرده بود...
هادی
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم آذر ۱۳۹۲ ساعت 12:26 توسط هادی اکبرزاده
|